باغبان

صفحه یافت نشد

رز تنهایی که بغض خود را در باغ ترکاند
نوشت و نفرین کرد سرنوشت خود رمق را
وقتی در باد زندگی  چرخید و رقصید
تیغهای کوچکش تنها انتقام یا علاقه
عاشق باغبان
فضای جدید باغ
گل دادن و حس رهایی
اما
باغبان داستان را از بر بود
اگر عاشق میشد دیگر باغی نبود
میدانست روزی هم رز از گل دادن خسته میشود
باغبان همه را میدانست
چقدر روزها زود می آیند و میگذرند
پهنه ی کارهایم یا زیر هم می رودیا به هم می سایدزلزله و پس لرزه هاست کوه می آیدگسلی بس ژرف در راه موفقیت پدیدار آمدهامید به عرق جبین است که شاید سیلابشآبرفتی به این گسل آوردتا پر شود این چاله ی چالش هاکاش می جوشید باز آن چشمه ی خشکیده باغبان
 
باغبان و وزیر
نادر شاه کبیر در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت :پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او درناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد !!!نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...هردو آمدند و نادر شاه گفت : در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اع
 
فصل میوه 
 
فصل چیدن میوه 
 
یاران درتکاپوی برداشت 
 
آفتاب سوزان 
 
روزهای گرم بی پایان 
 
میوه ها پربار، آب دار
 
سبد ها آماده 
 
عزم ها جزم 
 
فصل چیدن میوه 
 
باغبان فریاد 
 
ارزان شده بارم 
 
باغت آباد باغبان 
 
دارا و ندار
 
حراج شده بار
 
نکند دست خالی 
 
با سبد خالی
 
نبری به خانه مالی 
 
همگان دعوت ،به سفره الهی 
 
میوه سرخ حراج 
 
نه شاید مردم شهر 
 
بی تفاوت 
 
بی خیال 
 
به ظاهر سیر 
 
عبور از کنار این بستان 
 
 
می سراید ‌
 
یاران فصل
 بین یک مار و یک زنبور مکالمه‌ای صورت گرفت، زنبور ادعا کرد زهرِ من کشنده تر از زهرِ تو است ولی چون هیکلم کوچک تر است آدم‌ها باورشان نمی آید که زهر من می میراند و چون مُردن را به خودشان القاء نمی کنند، زهر من تأثیر واقعی اش را نمی ‌کند و این ترس مردم از هیکل توست که مردم را می‌کشد و نه زهر تو.
بالاخره بنا شد برای اثبات ادعای زنبور برنامه‌ای ترتیب دهند. قرار بر این شد هر دو بروند در کلونِ - قفل قدیمی- درِ باغی کمین کنند تا وقتی که باغبان آمد و ان
دلیل ندارد كه برنامه هایی كه بزرگسالان می بینند را بچه ها هم ببینند. بله سرما و آفت یك واقعیت بیرونی هستند اما ما باید اجازه دهیم كه وارد گلخانه ی ما شوند
و گل های ما را از بین ببرند؟ پس وظیفه ی باغبان چیست؟ بوته ی گل را رها كنیم و بگیم خوب سرماست دیگه!
باید یاد بگیره از خودش دفاع كنه! پس وظیفه ی من باغبان چیه؟✅ وظیفه ی ما حفاظت از فضای خانواده و دفاع از امنیت خانواده است
در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.
امیر باغبان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند. زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست. امیر گفت: آن کدام در است؟ زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود . امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و از کار خود توبه کرد
منبع:http://hdmmsr.blogfa.com
باغبان بود..گوشه ای نشسته بودوآرام گریه می کرد..انتظار را می شد ازنرگس باغش فهمید..درهمین حالی که اشک هایش را ازگونه هایش پاک می کردکودکی دوان دوان داخل باغ شدونرگسی چید..باغبان گفت:خوش خبرباشی کودکممهدی زهرا(عج) آمده؟!!کودک که ارتباط گل نرگس را با مهدی زهرا(عج)نمی فهمیدگفت:می آیدعمو..می آید..به قلم خودم
 

 مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن
سلامی از سوی دوستداران امروز،آشنایان دیروز !!!!!!!!
روزی و روزگاری ماری بزرگ[1]و مهیب در پی لانه ی در قلمرو قاضی شریح ما بود ـ از شرم حیای حكیم الحكما ماـ مار افعی لانه ی درجوار وی[2]تصاحب کرد. فرنشین سامانه ما بنابه ملاحظات حكم "حذف رقیب نباید كرد "پیشه خویش ساخت و با وی ره مصافحه و تعاطف بگشود . مع الاسف حمایت های معنوی قوم حكیم الحكما نیز او را از رویارویی با مار ره بجای نبرد . جایگزین فرنشین[3] تدبیری بیاندیشید. باغبان[4] خفته در آن نزدیکی را به سر
باز هم پنجره و
دفتر شعر و قلم
باز هم خاطره ها
با دلم شد همدم
بی کم و بیش دلم
قصد گفتن دارد
از عبوری ساده
در کنار شبنم
روزی از این دنیا
در میان خانه
در کنار گل ها
باغبانی تنها
در کنار ما بود
ولی انگار خدا
عاشق او شده بود
باغ و گل زیبا بود 
باغبان با ما بود
 
 
سالها پیش زمانی که در اوج جوانی شکوفه زدی
یک نفر از راه می رسد . که خود را باغبان معرفی می کند
و تو با او چنان رویای شیرینی را می بینی
که با تمام وجود پذیرایش می شوی
به امید روزی که درکنار باغبانت
شکوفه هایت به میوه شیرین وآبدار تبدیل شود
زمان گذشت و میوه ات به ثمر نشست
باغبانی که سر رشته ای از باغبانی نداشت
شیادی که خود را باغبان جا زده بود .
شکوفه های زیبا به میوه تبدیل شد
میوه ای کال که با زدن هر گاز چنان تلخی در تمام وجودت پخش می شد
 
که مزه تلخ
پنجشنبه مورخ 94/12/20 به مناسبت 50سالگی کانون ما  مربیان مرکز شماره یک دلیجان با همراهی اعضا به پارک کانون رفتیم و اقدام به کاشت نهال های میوه نموده . در این جمع صمیمی آقای خراسانی باغبان مهربان پارک در مورد نحوه کاشت نهال توضیحات لازم را ارئه نمودند و بعضی از بچه ها این اولین تجربه شان بود.    تجربه ای بسیار شیرین و لذت بخش و برخی دیگر نیز خاطراتی از کاشتن درخت برایمان تعریف کردند و هرکدام از اعضا با توجه به توضیحات باغبان یک درخت کاشتند . به امید
حکایت باغبان
نیک اندیش روزی
خسروی به تماشای صحرا بیرون رفت.باغبانی را دید،مردی پیر و سالخورده.با این حال،سر
گرم کاشتن نهال درخت بود. خسرو
گفت:«ای پیر،در موسم کهن سالی و فرتونی،کار ایّام جوانی،پیشه کرده ای.وقت آن است
که دست از این میل وآرزو برداری و درخت اعمال نیک در بهشت بنشانی،چه جای این حرص و
هوس باطل است؟درختی که تو امروز نشانی،میوه ی آن کجا توانی خورد»؟
باغبان پیر و پاک دل گفت:«دیگران نشاندند،ما خوردیم؛اکنون ما بنشانیم تا
دیگران خورن

برندم همچو یوسف گر بزندان
و یا نالم زغم چون مستمندان 
 
اگر صد باغبان خصمی نماید
مدام آیم به گلزار تو خندان
 
بیا جانا نهال کشته ام بین
تن در خاک و چون آغشته ام بین
 
تماشای دل سر گشته ام بین
بیا و طالع بر گشته ام بین
 
بیا جانا دل درد من بین
سرشگ سرخ و زرد من بین
 
غم مهجوری و درد صبوری
بیا بر جان غم پرورد من بین
نشانه ی حیات
یک روز گرم،شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام روی زمین افتادند.شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگ ها جدا شدند.شاخه از کار بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.
در این حین باغبانی تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و ب
روزی بود روزگاری. دختری بود به نام هانی. هانی تصمیم گرفت یک روز درخت بخرد و در باغچه حیاط کوچک خانه‌شان بکارد. او این تصمیم را با پدر و مادرش در میان گذاشت. پدر هانی به دخترش گفت: «پیشنهاد می‌کنم برای گرفتن درخت پیش جعفر آقا باغبون برویم.»
روز بعد هانی همراه پدرش به باغ جعفرآقا باغبان رفت. هانی یک درخت سیب زیبا دید و به پدرش گفت آن را برایش بخرد. هانی همراه پدرش درخت را در حیاط خانه شان که درخت دیگری نداشت کاشت و مقداری به آن آب داد. وقتی به خانه
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست
 تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
 
حمید مصدق
تقدیم به استاد علم و ایمان، شیخ قطب الدین صدیقی.
در محضر خدا با قلم بر صفحه سفید دفتر اعلام ارادت و ادب می نمایم به ساحت شریف استادم. او که به کیاست الف، ب، ت را آموخت تا بدانم. دو صد درود بر تمشیت آموزگار، او که سالیان دیرین از عمرش را روز به روز نفقه ی علم آموزی نوباوگان سرزمین پدری کرد. سپاس تو را که نه تنها مدیر، بلکه پروراننده نسلی هستی که فرد فردش خواندن و نوشتن را مدیون تو اند.
باغبانا؛ نهال های باغ زندگیت یک به یک تنومند گشته و بارور، نمو
ز دستم بر نمی‌خیزد که یکدم بی‌تو بنشینم / بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین در افتادم / که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم / اگر طعنه‌ست در عقلم اگر رخنه‌ست در دینم
رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه / مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم
 
 ( غزلیّات سعدی )
توبه من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق در این پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
حمید مصدق
 

من به تو خندیدم چون كه می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی باغبان از پی تو تند دوید
آغاز راهم     چون به عشق تو رقم خورد       بامن بمان تا انتها     مرا رها مکن
در این سیاهی ای خدا       مرا رها مکن
ای آشنا، بی آشنا          مرا رها مکن
با این هوا عمری نفس کشیدم ای خدا    میمیرم این جا بی هوا      مرا رها مکن
چو کشتی شکسته ایم که غرق می شود     به حال خویش  ناخدا           مرا رها مکن
چو رود جاریم    مگر تو مقصدم شوی به دشت های ناکجا      مرا رها مکن
مرا رها مکن چو برگ زرد کوچکی     به زیر پای بادها        مرا رها مکن
مگی
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود کرد به من نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز.....
سالهاست که درگوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
 
سلام
 
 آغاز راهم چون به عشق تو رقم خورد
با من بمان تا انتها مرا رها مکن
در این سیاهی ای خدا مرا رها مکن
ای آشنا بی آشنا مرا رها مکن
با این هوا عمری نفس کشیدم ای خدا
میمیرم اینجا بی هوا مرا رها مکن
چون کشتی شکسته ای که غرق می شود به حال خویش، ناخدا مرا رها مکن
چو رود جاریم مگر تو مقصدم شوی
به دست های ناکجا مرا رها مکن
مرا رها مکن چون برگ زرد کوچکی
به زیر پای بادها مرا رها مکن
مگیر مهر خویش را ز باغ باغبان
خدای من در این هوا مرا رها مکن
اگر چه عاشق
نبض هستی لرزه بر رگ‌های کوهِ نور زد
باغبان انبیاء گل نغمه‌ای مسرور زد
چشمِ کوه‌های دگر پیش حرا تاریک بود
چشم خورشیدی او علت بر این مشهور زد
بسکه شیرین بود وصلِ یار در غارِ حرا
صد ملک با بال‌های سر درش را تور زد
هم نبوت را به دست آورد و هم ختم الرسل
فکر را از نو بنا کرد و دم از معمور زد
با چنین والا مقامی چشم‌ها را خیره کرد
تیرها بر دیدگانِ دشمنانِ کور زد
دیگر از حرف یتیمی و شبانی نیست حرف
سیلی سنگین بعثت بر رخِ مغرور زد
دست شیطان را ببست و شاهک
نبض هستی لرزه بر رگ‌های کوهِ نور زد
باغبان انبیاء گل نغمه‌ای مسرور زد
چشمِ کوه‌های دگر پیش حرا تاریک بود
چشم خورشیدی او علت بر این مشهور زد
بسکه شیرین بود وصلِ یار در غارِ حرا
صد ملک با بال‌های سر درش را تور زد
هم نبوت را به دست آورد و هم ختم الرسل
فکر را از نو بنا کرد و دم از معمور زد
با چنین والا مقامی چشم‌ها را خیره کرد
تیرها بر دیدگانِ دشمنانِ کور زد
دیگر از حرف یتیمی و شبانی نیست حرف
سیلی سنگین بعثت بر رخِ مغرور زد
دست شیطان را ببست و شاهک
یا بر سر من از سر نی سایه بان بدهیا بر بلند نیزه مرا آشیان بده
با گیسوی رها شده در دست بادهااز روی نی مسیر قافله ات را نشان بده
جانم به لب رسید ولی جان نداده امگفتم به دل صبر کن و امتحان بده
نیزه سوار گشته ای و تند می رویجا مانده ام برای رسیدن زمان بده
پایم دگر برای خودم نیست، باغبانبر ساقه های مرده ی من باز جان بده
دیدم که گفت چشم ربابت به نیزه دارگهواره ی عزیز دلم را تکان بده
خون تو و حجاب من ارکان کربلاستکشتی به گل نشسته مرا بادبان بده
شعر زیبا با موضوع پاییزای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزانبر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشانای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کننوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبانهرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لبنبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفرانحاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدمپرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستانکو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمنکو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوانکو میوه‌ها را دایگان کو شهد و
چشم هایت روشناز افقپنجره ای وا شده استخبری در راه استنسترنصبح سحر می خندیدباغبانذوق زدهبر لب جو شادان بود. 
یاس هاباز به سرخوانی مرغان اساطیری روحپیش تر از بانک موذنبه سرود آمده اند.پای آن سرو خیالی ز ازلچشم بر آمدنتچه غزل ها گفتمرقص رویایی گیسوی تو با ساز نسیممثل سرریز سحر از لب حوضمثل بوسیدن پنهانی بادهمه جا روشن بودهمه جا پیدا بودتنهاییانتظاربی تابیهر چه در ذهن دلم می چرخیدهمه در زمزمه ی ساده ی جو جاری بودآبشاعر شده بود!
چشم هایت روشنچ

از هیچ وضعیتی ناراحت نباشید تا وزن و سنگینی خودش را از دست بدهد.وقتی به اندیشه های منفی توجه می کنیم، به آنها پروبال می دهیم.بی اعتنا به ظاهر امور، جوری وانمود کنید که انگار همه چیز دارد به نحوی جادویی مطابق میل شما پیش می رود!همه ی اندیشه های مربوط به ترس، شکست، نفرت، و بدخواهی مانند علف های هرز یک باغ هستند که باغبان آنها را نکاشته و نمی خواهد.پس همه هدف خود را با دیدی مثبت ، روی نتجه نهایی متمرکز کنیم .
بهارهمبه گلستان وفا نکرد و گذشتسراغ بادصبا از چه روی می گردیبه کنج خلوت خودباش باغبان!این جاهنوز دامن پاییززبرگ های خزان خوردهزرد و لبریز استمجونشان صداقت زداس مهتابیمیان این همه چشمک زنان درپردهکه روزها زپی نقشه رفته پنهانیبه زیر جلد فلک های تیره و آبیولی هزار تاسف  که روز روشن و گرمتو سردتر زخیالات غرقه در خوابی 
از سالها پیش به این طرف، باغ تغییرات زیادی کرده بود. باغبانهای زیادی آمده بودند و خانه ی کوچک چوبی، هزار بار فرو ریخت و از نو بنا شد. حتی ریشه ی درخت پرتقال به سرمای وحشتناک آن سال، خشکید و کمر چند تا درخت به تیشه و ارّه شکست. گلها که عمرشان کوتاهتر از فصلها بود و برگها که به همین فصلها رنگ میباختند .ابرها هر لحظه به شکلی بودند و همه چیز... آسمان،  زمین و حتی کوهها جابجا شده بودند؛ اما درخت کاج ، سالها راست ایستاده بود و سهم او از تغییرات باغ و دنی
                                قرآن
             از بوسۀ زیبایِ حق بر قلب ختمِ انبیا          رویید جای سینه اش، گل بوسۀ نور خدا
بشکفت از هر شاخه اش  گل بوته های سرمدی          پیچید برهر آیه اش عطر گلاب احمدی
         این گل که بادست خدا، رویاند فخر اولیا           چندی به دیده آب داد، سلطان غم ، شیر خدا
      هرباغبان بعد از علی آمد به نوبت پایِ گل            تا خارِ کفرِ  بدلان یک دم نشیند جایِ گل
  دراین زمان که آخرینِ باغبان در غی
                                قرآن
             از بوسۀ زیبایِ حق بر قلب ختمِ انبیا          رویید جای سینه اش، گل بوسۀ نور خدا
بشکفت از هر شاخه اش  گل بوته های سرمدی          پیچید برهر آیه اش عطر گلاب احمدی
         این گل که بادست خدا، رویاند فخر اولیا           چندی به دیده آب داد، سلطان غم ، شیر خدا
      هرباغبان بعد از علی آمد به نوبت پایِ گل            تا خارِ کفرِ  بدلان یک دم نشیند جایِ گل
  دراین زمان که آخرینِ باغبان در غی
عقل اگر میخواهد از درهای منطق بگذرد
باید از خیر تماشای حقایق بگذرد
آنچه آن را علم میدانند،اهل معرفت
مثل نوری باید از دل های عاشق بگذرد
طفل می گرید مگر میداند این دنیا کجاست؟
عمر چون با های های آمد به هق هق بگذرد
هر بهاری باغبان راضی به تابستان شود
باید از خون دل صدها شقایق بگذرد
صبر بر دور جدایی نیست ممکن بی شراب
همتی کن ساقیا!تا مثل سابق بگذرد
از گناه مست اگر زاهد به کفر آمد چه غم
از خطای اهل دل باشد که خالق بگذرد
فاضل نظری_کتاب_نشر سوره ی مهر
قدری بخواب، ماه. کسی پشت شیشه نیست
تصویر ابر پاره کنارت کلیشه ایست...
 
آن دختری که عکس تو را می گرفت، رفت
از بس که نور سرد تو اینجا همیشگیست
 
دیشب کسی نگفت کجایی؟ و صبح شد
دل مردگی مردم این شهر، ریشه ایست
 
چندیست باغبان همه را آب می دهد!
حتی زمین خشک... که نزدیک بیشه نیست
 
قدری بخواب، ماه! که شاید شبی دگر
یک حوض، در حیاط، بر عکس رخت گریست...
 
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها